آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه 11بهمن94

1394/11/11 9:37
نویسنده : مامان نسرین
547 بازدید
اشتراک گذاری

 

روز شنبه رو مرخصی گرفتم از آن جهت که پسرکمان ببریم واکسن یک و نیم سالگیش رو بزنیم. صبح زود اکیپی تشکیل دادیم و به همراه همراه همیشگی در این مواقع یعنی خاله شهناز راهی مرکز بهداشت شدیم. خیلی شلوغ بود بعد اعتراض به خاطر اینکه یک نفر رو هم برای واکسیناسیون و هم غربالگری گذاشته بودند و صف جلو نمیرفت، یه نفر دیگه به پرسنل اضافه کردند و بعد یه ساعت نوبت ما شد. و در تمام مدت علی کوچولو در آغوش من بود و لحظه ای حاضر نبود سنگرش رو ترک کنه. موقع برگشت بنا به قولی که به آویسا داده بودم رفتیم مطب دکتر برای سوراخ کردن گوشش. از اونجا که علی حاضر نمیشد بره بغل خاله شهناز مجبور شدیم که دخترک به همراه خاله شهناز بره داخل اتاق دکتر. بعد بیرون اومدن یه بغضی داشت که نگو و تا من رو دید زد زیر گریه و بعد کلی قربون صدقه آروم شد.

 وقتی آویسا با خاله شهناز رفت تو اتاق دکتر ، یاد روز ختنه علی افتادم. چون اونروز هم خاله شهناز با علی رفت . روز پر استرسی بود آخرای ماه مهر 93 بود بعد واکسن دوماهگیش. ساعت 4وقت گرفته بودیم و من و بابا رضا و خاله شهناز رفتیم. اونقدر حالم بد بود که نگو از یه طرف اذیت های آویسا تو مطب از طرف دیگه بی تابی علی و از طرف دیگه استرس خودم.تا وقت مون بشه یه سه ربعی طول کشید. آویسا به خاطر اینکه حرف گوش نمی کرد کمی بردم بیرون مطب ولی چون حالم بد بود نمی تونستم بیرون وایستم دوباره برگشتم.

خلاصه روزی بود تا اینکه نوبتمون شد و خاله با علی رفتن تو اتاق. صدای جیغ علی رو که شنیدم حالم بد شد اونقدر گریه می کردم که به هق هق افتادم . بعد چند دقیقه خاله اومد بیرون و گفت مبارکه! برو شیرش بده. نمیدونی با چه سرعتی رفتم تو اتاق. دکتر تا من رو دید گفت: یکی این رو بگیره این چه رنگیه! خنده تلخی کردم و فقط نگاش کردم.

موقع برگشت علی تو بغلم خوابید. رسیدیم پارکینگ دیدم عمو علیرضا و مامانش تو پارکینگ با اسپند منتظر ما هستند. خنده تلخی کردم و تو دلم گفتم: کس بی کسا خداست.

از اینکه اونا رو تو پارکینگ دیدم کمی آروم تر شدم. واقعاً توقعش رو نداشتم. خلاصه اومدیم خونه و اولین باری هم که شستمش بچه م از گریه سیاه شد. بعدش تا خود صبح رو پام بود و من همون طور خوابیدم. البته خاله شهناز بعد شام اومد پیشم و تقریباً تا 2صبح پیشم بود.

 واقعاً بچه ها تا بزرگ بشن انرژی از مادر پدراشون می گیرند. دیروز هم چون به خاطر واکسن پاش درد می کرد و نمی تونست راه بره همش گریه و بی تابی می کرد. منم دلم قرمه سبزی می خواست با چه مکافاتی خورش گذاشتم هم بماند. دیشب هم نصفه های شب علی تب کرد ولی من به خاطر کارهای دیروز رمقی نداشتم و بابارضا بنده خدا ساپورتش کرد. واقعاً نمیتونستم هم پادرد داشتم هم  خیلی خسته شده بودم.

روزهای عمرمان می گذرد گاهی به شادی گاهی به غم. گاهی به استراحت گاهی به کار.

اینروزهایمان در عین تکراری بودن بسیار خسته کننده است گاهی حس می کنم بندبند بدنم خسته اند، گاه فکر می کنم توان ندارم. همیشه احساس می کنم چیزی در من است که مرا با خودش می کشد به من توان میدهد تا مادری کنم تا بتوانم باشم و علی رغم تنها بودنم در این شهر با نیرویی عظیم به من انرژی مضاعف می دهد. من میدانم او کیست او خدای من است اوست که در تنهاترین لحظاتم در کنار منست اوست که مرا به حرکت وا میدارد اوست که به من یاد می دهد باشم دوست داشته باشم و عاشقی کنم و مادر باشم....اوست که در تمام تنهایی های شبانه ام در کنار من نفس می کشد...اوست که سایه سنگین نگاهش همیشه با منست... گاه برای سکوت شبانه دیروز دلتنگ می شوم...

خواهر و برادر در حال خراب کاری

علی کوچولو به قول بابایی ولیعهد که تا بابا رضا از جاش بلند شد سریع رفت جاش نشست

اینم گوشواره های عسلم ...

پسندها (1)

نظرات (0)